جلال الدين الرومي
85
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
شمشير گر كه شيطانست ، شمشير تيز مىكند و سپرگر كه عقلست « 1 » سپر را محكم مىكند و تيرتراش نفس ، پيكان را سرتيز مىكند و زرهگر توبه ، حلقهاى زره را تنگ و محكم مىكند . اين عامل قهر است و آن عامل لطف . اى برادر سوى تيغ مىروى ، بىسپر توبه و طاعت مرو . ديگر چه مىفرمايد ( النّاس رجلان : عالم و متعلّم على سبيل النّجاة ) عالم همچون قلاوزست مر مسافران رهروان را به كار آيد كسى را كه دل سفر آخرت ندارد ، چه داند قدر قلاوز را ؟ عالم ، طبيبست مر علتهاى صعب را . بيمار زار داند قدر طبيب را ، زر و مال فدا مىكند و منّت بر جان خود مىنهد . مرده چه داند قدر طبيب را ؟ دارو كسى را به كار آيد كه دردى دارد ، آنك درد ندارد ، به گوش مىشنود ، او چه داند قدر دارو را ؟ كسى را كه درد چشم نيست ، داروى چشم را چه كند ؟ آن را كه درد چشمست ، نيم درم سنگ داروى چشم ، پيش او صدهزار درم مىارزد . شعر آن شنيدى كه رفت نادانى * بعيادت به درد دندانى گفت باد است ازين مباش حزين * گفت : آرى ولى بنزد تو اين بر من اين غم چو كوه پولادست * چون تو زين فارغى ، ترا بادست اكنون دانش راه دين و دانش مكر نفس و دفع مكر او و دانش راه روشنايى دل و دين ، آنكس داند كه روزى روشنايى ديده باشد و جان او روزى دولت چشيده باشد و از آن دولت بروز محنت افتاده باشد و از ميان گلستان و سيبستان و شكرستان بىنهايت در تاريكى خارستان گرفتار شده باشد ، همچو آدم و حوا ، بهشت ديده و نعمت بهشت چشيده ، بشومى نفس و مكر شيطان ، گندم معصيت ناگاه خورده و از چنان بهشت و بوستانى به چنين زندانى و خاكدانى افتاده كه ( اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً ) لاجرم چندين سال گريان باشد و دست بر سر مىزند و در آفتاب مىگردد و مىگريد تا از آب ديدهء او زمين
--> ( 1 ) - كه عقل و علم است نسخه .